|
جای تو اینجا خالیست...
|
|
عزیزم کار من بد، اما چرا اینقدر شکنجه؟
حرف نهفته در تنبیه کودکی و کنون تنهایی جوانی خاطراتم چه اصراری بر تازه شدن دارند؟ و چشمانم خیره به تصاویر گذرا با موبایل...هر ثانیه چک کردن بی خبری شاید بداند که چه عذابی دارد شاید نداند که چه عذابی ندارد باید تحمل کنم در این دادگاه وجدانم من گناهکاری تسلیمم...
+
تاريخ جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت نويسنده دردٍ جنون
|
زمان که این روز ها به سرعت می گذرد، هراسی در دلم می اندازد. می ترسم از عقربه های ساعت... ببین چه وحشیانه می تازند بر اعداد وچه بی رحمانه بر احساس لطیف من...
آینده چه برای ما خواهد داشت جز فزونی دلتنگی؟ می اندیشم که تا کجا می توان از این حروف محدود باز هم کلمات و جملات تازه نوشت؟ تا کِی کنار هم چیده شدن نت ها، آهنگ جدیدی را خواهند ساخت وقتی تکراری شدن شان را اکنون هم احساس می کنم! چندین بیت غزل دیگر سروده خواهد شد قبل از اینکه شعرها حرف تازه ای برای بازگفتن نداشته باشند؟ این افکار مرا به وحشت می اندازد. می خواهم زمان را نگه دارم... یاری دستان پر قدرت تو را می جویم...
+
تاريخ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت نويسنده عرفانه
|
روزی از روزهای آینده چگونه به زندگیم بنگرم؟ درحالیکه در امواج از خودباختگی در خوابم ... ؟ و زمانیکه قطرات اشک در دره های صورتم(1) جاریست... تا آن زمان آیا از عمق پیازم (2) آگاه خواهم شد؟ آن آگاهی، بله همانی که بهایش رستگاریست ... دلیل زیستنم، دلیل کارهایم چیست؟ تنها جوابم عشق است. باری زمان بسر خواهد رسید و خورشید سرد خواهد شد. اما میبینم به اشتراک گذاشته زمان کندیش را با لاک پشت و خورشید نیز گرمایش را وام دار گرمای عشق من به توست. پس زمان بی نهایت و خورشید ابدی بنظر میرسد.
سوالی مطرح است ... اگر عشق دلیل همه اینهاست پس زمین کوچک زیر پایم کجاست ؟
دستانم را رها کنید بگذارید محو شوم در انوار خورشید و لایه های زمان تا نزدیک تر شوم به آرامش نزدیک تر به عشق ......
پی نوشت : (1) : چروکهای سطح صورت چروکیده ام (2) :به نظر من و گونتر گراس شخصیت و ذات آدمها مثل پیاز لایه لایه است.
+
تاريخ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت نويسنده دردٍ جنون
|
Please forgive me even though I kill your night dreams so easy When you walk through my mind, you didn’t see my bubbles of wishes and cross upon them But I still say no word till the day my chance call for me Can you forgive me even when you know will never live like past I just take your insignificant heart cause I know it should be die forever So let me do my job and become success by take your breath away.
+
تاريخ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت نويسنده عرفانه
|
زیر باران، ترسی حاکم بر قلب سنگینم ...
افکار در هم می پیچند خاطراتم صورتکهایی گنگ میشوند مست و بی عقل زیستم تا کنون این لحظه ... این مکان ... این باران ... این قطرات بر صورتم برخیزاند مرا از فضای مستم ، از دنیای مستم پشیمانی ، فریاد خشم و ناله ام آآآآآآآآ ه ه ... از کجا می آِد اینهمه تفاوت؟ از کجا می آید این اندازه پشیمانی؟ برای تو متاسفم ... برای خودم هم ... !!! در این شب بر انگیخته شدنم... در این شهوت کور شده ام میبینم بله می بینم ارواح شیطانی را در چرخشی کرکس وار در فراز عرش آسمان آنان گرد هوای من میچرخند برای اجرای حد حدی از برای مست زیستنم این لحظه نه ... ای مکان نه ... نــــــــــــــــــــه اکنون که بیدار شده ام مجازات از برای چیست؟؟ برای منی که خاطراتم گنگ اند و در چرخش گردآب فراموشی؟ رهایم کنیــــد رهــــــا آن شب همگان دیدند مردی را که تاریکی او را به آسمان سقوط داد...
+
تاريخ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت نويسنده دردٍ جنون
|
دکتر فرا می خواندم...
سالن موج می زند کوبنده ضربانم گوشم را کر می کند انگار صدا ها ار دور دست می آیند به گوش بیهوده است تلاشی برای یادآوری گذشته احساس میکنم دکتر فرا می خواندم... حالا ... خونم و فریاد دردم به هوا میرود هوایی که میکشدم پایین به سنگینی سنگ ... آن پایین تا اوج غارهای مرجانی بی موجود حس تاریک مرگ در برم میگیرد نمی تواند تمام اینها واقعی باشد از هزارتوی نجوای فریاد درماندگی ارواح می گذرم هزارتوهایی مملو از ترس ... مملو از تاریکی من و ظلمت یکی میشویم انگار از آن هم بوده ایم اما دستی فرا میخواندم به سوی زندگی ... به سوی نور ... و به سرعت نور در پیچش و خروش ... در کوبش و لرزش ... و فریاد موجودات نوری را میبینم ... نوری در بالای سرم دکتر دیگر صدا نمی زند !!!! من برگشته ام...
+
تاريخ شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت نويسنده دردٍ جنون
|
درود ...با سپاس از دوست هنرمند و خوبم عرفانه ... جریان اینکه من فرصتی پیدا کردم تا توی کافه آلما بنویسم همش فقط و فقط در یک شب اتفاق افتاد و در مدت زمان یک ساعت ...
فرصتها و زمانهایی پیدا میشوند برای رهایی...رهایی از ذهن ، رهایی از زمان و پرواز به سوی دنیای آرزوها دنیای شاعران ، دنیای زیبایی و پاکی ، دنیای مطلق سبز کودکی و روشنایی ... گمانم این فضا و حس یا شاید خیال و وهم قطره خاطره ایست از سرزمین اصلیمان که به یادمان مانده ... خب اینجا نوشتن هم میتونه همون فرصته باشه من نمی دونم. بنظر من با اینکه عصر ارتباطات انسانیه اما به موازات اونم انسانها تنها شدن و خودشون نمی دونن...بگذریم اوووه خیلی بیشتر از کوپنم حرف زدم تا کوپنم تموم نشده و بعد از کلی فلسفه بافی باید بالاخره خودمو معرفی کنم ... "علی" این اسمیه که روم گذاشتن و صدام میکنن، تعداد زمستونایی که دیدم با این زمستون آخریه تعدادش 19 تا میشه...
+
تاريخ جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت نويسنده دردٍ جنون
|
دوستای عزیز و مهربونم یه نویسنده ی خوب قراره این روزا با من تو کافه آلما بنویسه... امیدواریم این تغییر مثل قبل مورد پسندتون باشه و بازم با نظر های خوب تون همراهیمون کنید خوش حال می شم اگه نظر خاصی راجع به وبلاگ دارید بهم بگید تا بتونم بهترش کنم *** می خوام تو این فرصت بگم ممنون از لطف همتون که تو این مدت کلی خوشحالم کردید خیلی بچه های گلی هستید...
+
تاريخ چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت نويسنده عرفانه
|
برایم مثل یک حبه قند بودی... می خواستم تلخی چای زندگی ام را شیرین کنی اما روزهای با تو بودن زود در دهانم آب شد و حالا ته مانده ی چای من سرد و تلخ شده...!
+
تاريخ جمعه پنجم اسفند 1390ساعت نويسنده عرفانه
|
گهگاهی که دلم میگیرد پیش خود میگویم آن که جانم را سوخت یاد می آرد از این بنده هنوز گرچه از فرط غرور اشکم از دیده نریخت بعد تو لیک ندیده به لبم خنده هنوز گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت از دیده ی من رفتی لیک دلم از مهر تو آکنده هنوز زیر بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست در خیالم اما همچنان روز نخست توی آن قامت بالنده هنوز و منم آن عاشق بازنده هنوز! زیر خاکسترم باقیست آتش سرکش و سوزنده هنوز
+
تاريخ پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت نويسنده عرفانه
|
دلم هوس تابستون های بچگیم رو کرده ...یه برش تابستونِ داغ ، یه روز آفتابیه طولانی که وقتی از گرمای ظهرش خیس عرق میشدم، میرفتم جلوی کولر ناخودآگاه چشمامو میبستم و با یه لبخند...میگفتم آخییییییییییش...!
بعد از ظهر که با بچه های کوچه بازی می کردیم، همه با هم میرفتیم بقالی و بستنی یخی پرتقالی می خریدیم... یه تکه ی بزرگشو که گاز می زدم زبونم یخ می کرد و سِر میشد... عصر توی حیاط آب یاشی شده بوی هندوانه ی شیرین می پیچید و قلقلک ام میداد که زود تر بخورمش... هوس شب های تابستون رو داره دلم، وقتی که از صدای پشه ها خوابم نمی برد و میومدم لب پنجره که ببینم یه تکه ابر تو آسمون پیدا میشه واسم بارون بفرسته یا نه... بعد گوشم ماتش می برد از صدای جیرجیرک تو سکوت شب... حتما تابستون هم هوس زمستون ها رو می کنم!
+
تاريخ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت نويسنده عرفانه
|
نمی خواهمت تنها وقتی که چشمانت را از من می دزدی... و چه سخت که این بار دزدی کار خودت بود نه دیگری...
+
تاريخ سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت نويسنده عرفانه
|
![]()
+
تاريخ دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت نويسنده عرفانه
|
به دو چشم نیمه مستت قسم ای فروغ شادی
چو تو در شکار دل ها نبود به چیره دستی تو شراب سرخ شادی ، چه نکو ارمغانی که نیاید از تو کاری بجز از نشاط و مستی اگرم در اشک شادی رخ خود ندیدی اکنون تو بیا در اشک غمها بنگر که تا چه بینی گله ها ز چشم مستت به دل غمین نمودم که ستایش از رخ تو بود عین بت پرستی همه شب دعایم این است که خدا تو را ببخشد که اگر به روزگاران ز کسی دلی شکستی شکند اگر دل حق به فدای چشم ساقی که معید است ما را گنه دراز دستی
پ ن1 : این شعر رو پدر بزرگم که مدتی پیش به رحمت خدا رفته سروده بود. پ ن2 : باز هم شعر های دیگه شو میذارم.
+
تاريخ سه شنبه بیستم دی 1390ساعت نويسنده عرفانه
|
+
تاريخ جمعه شانزدهم دی 1390ساعت نويسنده عرفانه
|
گفتی "می برمت" ... خیال ام این بود که رسیدن به خوش بختی همین قدر نزدیک است... نفهمیدم "از یاد می برمت" را تو انقدر ساده می گویی...
+
تاريخ شنبه دهم دی 1390ساعت نويسنده عرفانه
|
![]()
+
تاريخ شنبه دهم دی 1390ساعت نويسنده عرفانه
وقتی دو نفر به هم بر می خورند باید همچون دو زنبق آبی باشند که کنار به کنار هم می سایند. هر یک قلب زرین خویش را نشان دهند و ابرها و آسمان در کنارشان باز بتابد. نمی فهمم چرا برخوردها همیشه دیگرگونه است با قلب های بسته و هراس از رنج بردن. هر بار با تو هستم ساعت های بیابی در اتاقی صحبت می کنیم اگر می خواهیم این زمان را بگذرانیم مهم این است که در بنهان کردن هیچ چیز نکوشیم و گلبرگ هایی سراسر گشوده باشیم.
+
تاريخ جمعه دوم دی 1390ساعت نويسنده عرفانه
|
یاد دارم که تو را می خواندم
گرچه لب نگشودم دل من از جگر سوخته ی من می گفت نفسم جایش تنگ بَرِ هر واژه ی سنگینتر از آن قهر تو بود
یاد دارم که تو یادم بودی گر چه تنها بودم می نشستم لب آن دیواری که تجلی وجودت به تمامی پیدا نفس گرم تو اما پنهانی خندید به نگاهِ منِ بی تو که چرا منتظری؟
یاد دارم که نمی گفتی نه به تمام هوسی که مرا یخ می بست آن زمان های پر از وسوسه آن شور تو را می دیدم برو اما شادان، بی غم و آزاد نگو بی رحمم... که نباشی نیستم تنها می گویم تو تبسم کن تا درغم تو محو شوم
+
تاريخ یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت نويسنده عرفانه
|
من به سیبی خوشنودم...حتی اگر نفهمم ماه در خواب بیابان چیست
وسعت تنهایی من اما بیشتر از وسعت مرگ است شبدرهای سبز در گلدان های من جای گلهای دیگر را گرفته اند وهنوز نمی دانم فلسفه ی نصف شدن ماه چه شد که در این قیر شب سایه ای نیست؟! چرا دیگرزیراین بارانها چشم هیچکس شسته نمی شود و زندگی من مدت زیادی ست که دارد لب طاقچه ی عادت از یاد می رود،تو را نمی دانم...
+
تاريخ جمعه چهارم آذر 1390ساعت نويسنده عرفانه
|
|